بانو! بانو! بانو!
بانو را هزار بار صدا کردند تا از خواب برخیزد
اما تمام خاطرات در ذهنش تلو تلو می خوردند، و خواب را اسیر کرده بودند در خود
بانو نمی توانست بستر را رها کند
پتو را بر خود پیچید
تمام تنش تب داشت
فریادش را می شنید که در خلوت اتاق گم می شود:
آخ سیب، سیب، سیب
بوی هوس می آمد از کنج آن اتاقک
خورشید نا نداشت تا از لابه لای پرده های آویخته سرکی بکشد
تنهایی قدم می زد
و تمام تن بوی سیب هوس داشت
رعد و برقی جان را کاوید
باران زد بر خیال
خانه دل تکانده شد
اما عطر خوش هوس در دل ماند
باید دستانش آتش را لمس می کرد تا گرم و گرم و گرمتر شود
و ...
کجا بودند دستانی که نگذارند آتش درون به خاکستر نشیند
کجا بودند؟؟؟
بانو در آیینه خیال خود را نگریست
غبار بر آن نشسته بود
با خود گفت باید روزی برسد که غبار برگیرم از این آیینه
اما ...
دست برچهره اش کشید
این صورت او بود که پوشانده شده بود با غبار
آخ !!! که هوس سیب رهایش نمی کرد
صدای ناله ای می آمد از دور
ناله عطر شبرنگها را با خود داشت
بانو کجایی؟؟؟
یادت می آید خواندی، فریاد برآوردی: کجایی ای مرد؟؟؟؟
نبود، آن لحظه هیچ مردی نبود که پاسخت گوید
و به قدر آنی بر مردانگی وجود بانو صحه گذارد
و باز صدای ناله
عطر خوش شبرنگها نزدیک و نزدیک تر می شد
تمام خلوت باغی بود
و یک اتاقک چوبی
تاکهای آویخته بر سقف اتاقک خشکیده بود
اما هوا آنقدر صمیمی بود با بانو
که پریشان کرد زلفش را
پنجره ها رو به مهر باز بود
بانو سرک می کشید از آنها
اشتیاق تمام تنش را می کاوید
اما سیب های باغ هنوز نرسیده بودند
میل داشتند سرشاخه ها بر آسمان سر بسایند گویا
که بر بام شدن را طلب می کردند
ولی بانو عطر سیبی را می خواست در خلوتی که تنها آسمان را مجال سرک کشیدن از پنجره هایش باشد
این آرزو نزدیک بود
حتی نزدیکتر از ناله ای که عطر شبرنگ داشت
تمام وجود پر شد از عطر سیب و شبرنگ
و چشمانش اناری را می دید که دانه دانه نشد
سرما بر تن بانو نشست
اما نگذاشت لبخند از لبانش بگریزد
با خود گفت :
همه خاطره ها می توانند به شیرینی خارکی باشند که طعم گس خود را تا ابد با خود خواهد داشت
همه خاطره ها ...