حق عاشق بودن
بانو آمد
خسته از خارهايي كه بر دلش مي نشيند
روگردان چونان همیشه از بی هویتی آنان که به كنايه سخن مي گويند...
اما چاره ای نیست که همه ي چاره ها از دستانم گریختند ...
و هيچ ندارم تا حق عاشق بودن را با خود نگاه دارم
اما ...
بگو بدانم آیا بانو حق دارد به خلوت پسرکش راه یابد؟؟؟
بگو!!!
با بانو بگو!!!
آخ که بانو چقدر خسته است!
آخ که چقدر درد دارد!
آخ که چقدر تنهاست!
چرا خیالش به دشت پرواز نمی کند؟
چرا سر انگشتانش شبنم خفته بر گلبرگ شقایق همیشه عاشق را لمس نمی کند؟
چرا پرواز نمی کند؟
چرا امروز باید بشنود که دلتنگش شده اند؟
چرا امروز که نمی خواهد بگرید اشکها به سراغش می آیند؟
چرا که اینک که نمی خواهد در خلوتش بماند حصاری به دورش کشیده شد؟
خدایا راه بی مقصد کجاست؟
امروز می خواهمش، راهی بی بازگشت را می خواهم
بگو از من نپرسند چرا گریزانم
بگو نپرسند چرا گریانم
با که گویم دردهایم را؟؟؟
آخ! صد آه و افسوس که پسرکم نیست!
چرا فرا می خوانمش و نمی آید؟؟؟
او مرا به خلوتش نخواند آن زمان که در تمنای شمارش تنها صد ستاره بودم در بیکرانگی آسمان خیالش!
اما من فرامی خوانمش و نمی آید
چه دردی دارد بانو!
چرا دردها نمی روند
راست گفت او
هنگامي كه برایش از عشق نوشتم
و گفتم عاشق بماند
گفت تو از هر تنهایی تنهاتری و رفت
آخ اگر بدانی چقدر بانو تنهاست
اگر بدانی
...


