تبليغاتX
بانو

بانو

اهل دل خواهم ماند تا به ابد

حق عاشق بودن

بانو آمد

خسته از خارهايي كه بر دلش مي نشيند

روگردان چونان همیشه از بی هویتی آنان که به كنايه سخن مي گويند...

اما چاره ای نیست که همه ي چاره ها از دستانم گریختند ...

و هيچ ندارم تا حق عاشق بودن را با خود نگاه دارم

اما ...
بگو بدانم آیا بانو حق دارد به خلوت پسرکش راه یابد؟؟؟

بگو!!!

با بانو بگو!!!
آخ که بانو چقدر خسته است!
آخ که چقدر درد دارد!
آخ که چقدر تنهاست!
چرا خیالش به دشت پرواز نمی کند؟
چرا سر انگشتانش شبنم خفته بر گلبرگ شقایق همیشه عاشق را لمس نمی کند؟
چرا پرواز نمی کند؟
چرا امروز باید بشنود که دلتنگش شده اند؟
چرا امروز که نمی خواهد بگرید اشکها به سراغش می آیند؟
چرا که اینک که نمی خواهد در خلوتش بماند حصاری به دورش کشیده شد؟
خدایا راه بی مقصد کجاست؟
امروز می خواهمش، راهی بی بازگشت را می خواهم
بگو از من نپرسند چرا گریزانم
بگو نپرسند چرا گریانم
با که گویم دردهایم را؟؟؟
آخ! صد آه و افسوس که پسرکم نیست!
چرا فرا می خوانمش و نمی آید؟؟؟
او مرا به خلوتش نخواند آن زمان که در تمنای شمارش تنها صد ستاره بودم در بیکرانگی آسمان خیالش!
اما من فرامی خوانمش و نمی آید
چه دردی دارد بانو!
چرا دردها نمی روند
راست گفت او
هنگامي كه برایش از عشق نوشتم
و گفتم عاشق بماند
گفت تو از هر تنهایی تنهاتری و رفت
آخ اگر بدانی چقدر بانو تنهاست
اگر بدانی
...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:40  توسط بانو  | 

عقل نهيبم مي زند ...

آه و فغان از دردهایی که این فراموشی ها بر این تن رنجور روا می دارد... آه و فغان!
بگذار بانو گلایه کند ،

بگذار بانو خود را نبخشد ...

که در تلاطم خواهش دل و عقل به دل میدان داد و وجودش دربند کشیده شد ...

بگذار بانو خود را نبخشد ...

بگذار بر سر خود فریاد کشد ...

بگذار آواره بیابان سرگشتگی ها شود ...

بگذار خود را ملامت کند ...

بگذار بگرید ...

اشکها چرا رفتید ؟؟؟

چرا رخسارم را صفا ندادید .. ؟؟؟

مگر نمی دانید این تن، رنجور غم ندیدن روح است ...

به آتش کشیدمش و خاکسترش را بر باد دادم .

می بینی بانو دیگر هیچ ندارد ...

جز کورسویی از عشق ...

می خواهد باز زنده شود،

می خواهد غروری را همراه خود سازد و سراسر وجودش را از عشق لبریز سازد ...

آخ بانو! بانو! بانو!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 10:49  توسط بانو  | 

بهانه بانو

 

با گيسوان آبيش

مهربان

با من

از طعم دريا گفت ...

 

آمدم

آمدم تا بمانم

اما ماندن بهانه مي خواهد

تو بمان

بمان و بهانه من شو

بمان بهانه بانو

بمان

اگر بماني

ديگر از طعم دريا سخن نخواهم گفت

دريا خواهم شد

اگر بماني

مهرباني را در آيينه ها تكرار خواهم كرد

اگر بماني

با تو بنفشه ها را در باغچه كوچك خانه مان خواهم كاشت

و راز بهاري بودن خانه كوچكمان را به تو خواهم آموخت

اگر بماني

با تو ، با دستان تو پنجره ها را خواهم گشود

و به فرداها چشم خواهم دوخت

اگر بماني  ...

بمان بهانه بانو

بمان

بمان

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 10:56  توسط بانو  | 

آخ كه بانو بودن چه حالي دارد وقتي ...

 

يادم مي آيد وقتي براي اولين بار از وراي عينك به پسركم نگريستم او سالها دور شده بود از من

نخواستم ديگر مرا به نام بخواند

چرا كه بقدر قرني در خاطراتم گم شده بود

ديگر نيازي در دستان و تمنايي در چشمانش نمي ديدم

تا دستانم را گرهي سازم و تمام تنهايي هايش را در آغوش كشم، تمام تنهايي هايش را

آن زمان كه چونان در آغوشم آرام مي گرفت

كه فاصله آهي بود از سر شوق

و نفس ها لطيف بود چون گل ابريشم

و نازها و نوازش ها نسيم بهار بود، جانبخش و دلنواز، گذشت

نمي دانم چرا آنجا بودم

نمي دانم چرا هيچ بغضي براي گريستن نداشتم

نمي دانم چرا دلم براي همه غربتي كه در نگاهش مي ديدم سوخت

ياد آيينه ها افتادم

آيينه كجاست؟؟؟

تكرار مي خواهم

چقدر مهر زود به پايان رسيد

فاصله از آيينه تا "دوستت دارم" كه بر دستان هجي مي شد تنها يك خيابان بود

بانو اين فاصله را فهميد

اما كاش بانو مي دانست پسرك كه بهاي متري از خاك آن كوي را مي داند، ارزش عمرو عشق  را نمي فهمد

كاش بانو مي دانست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:34  توسط بانو  | 

دیروز یک عشق خریدم به قیمت ...

 

دیگر نمی توانم دلخوش کنم به سفره ای که صفا و صداقت میهمان همیشگی آن است

دیگر نمی توانم چشم بدوزم به همراهم و از او عشق طلب کنم

دیگر نمی توانم

امروز زندگی من سفره ایست پر ازنان

سفره ای اگر عشق نباشد، همراهم لقمه های چربی برایم می گیرد

این است

پول آمد، سکه آمد، وعده های دروغین آمد

و مرا هویتی نوین بخشید

اینک این منم که واقعیت زندگی را محفلی می بینم که بتواند جیب ها و کیف ها را پر از پول سازد

که با پول عشق هم خریدنی است

من لمسش کرده ام

من می فهمم که می توان عاشق ثروت شد

می توان با پول انسان شد

می توان دنیا و آخرت را یکجا خرید

می توان محبوب شد

می توان همه چیز همه کس شد

می توان خود خود عشق شد

آفرین بر آنانی که راه انسان شدن را نشانمان می دهند

دیروز یک عشق خریدم، به قیمت یک آغوش ...

 

همه این حرفها، سخن زنی بود از جنس بانو

بانو او را می فهمید

که چگونه عشقش را برباد داد

بانو بیش می فهمید

تمام غم بانو فهمیدن عشق هایی بود که باور نمی شدند

دستانش را حلقه ای ساخت و آن زن را در آغوش کشید

ملامتش نکرد به خاطر سفره ای که تنها به عشق نان گسترده می شد و نه به نام عشق

ملامتش نکرد به خاطر هق هق نهفته ای که بانو صدایش را به وضوح می شنید

نوازشش کرد آرام آرام

تمام تنی را که به خاطر عشق از خود گذشته بود

و برایش زمزمه کرد

مهربان! من و تو از تبار رنج زاده شده ایم

ما آمده ایم تا دلخوش کنیم به دیدن رضایتی پس از فرو نشاندن هوس

ما ...

بیا! نزدیکتر بیا

می شنوی؟؟؟ کودکی در درون بانو چنگ می اندازد بر وجودش

تقلا می کند تا هویت یابد

و من ، تو و همه بانوان تنها یک راهیم تا او زنده شود به عشق

من به تمام زخمهایی که از درون می خراشد مرا، عشق می ورزم

من دست بر چهره کودکم می کشم در آغوشی که شیره جانم را بی دریغ به او می بخشد

من ...

می بینی ما را به ناز بانو می نامند و خود را نیازمند این ناز

اما ما ناز می کشیم بیش، بیش، بیش

...

موج گیسوان زن به دستان مهر بانو آرام گرفت ، چشم فرو بست

و دل بانو آتش گرفت برای عشقی که اینگونه پژمرد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 15:45  توسط بانو  | 

از بستر برخیزیم ...

 

طلیعه سحر

و بانگ خروسک

اذن بیداری بود برای بانو

بانو با چشمانی فروبسته چشم انتظار این رخصت بود تا از رویاهایش دست کشد

رویاها شیرین تر از همه مرباهایی بود که دیروز برای فرداها در پستو گذاشته بود

اما در بیداری زندگی شیرین می شد، شیرین تر از رویاها

چشم گشود بانو

بوييد دلش شمیم طلوع را

غلتی زد

تن سپرد به نوازش نسیم

برخاست

گرمی درونش را جا گذاشت در بستر ،

و بالشتک های نرمی که آغوشش را لبریز از خواهش می ساخت

در درخشانی آیینه آب، بر چهره اش طراوت زد

خنکای آب جان بخشید به روح

اقامه بست

الله اکبر

دل آرام گرفت و جان نیز

و بانگ خروسک باز می آمد

دستانش مهربان شدند با شانه هایش

چقدر دیروز آب کشیده بود از چاه

چقدر آپپاشی کرده بود باغچه کوچکش را گاه و بیگاه

چقدر چشم دوخته بود به سبزه ها که سبزتر می شدند با مهر نگاه

و چقدر دیروز با همه خستگی هایش ماه بود، ماه

و باز بانگ خروسک

بانو با خود گفت

به یقین صبح بیداری من رسیده است

صبحی که باید بر آیینه لبخند بزنم

گیسوانم را نوازش کنم

و بر انسانیتی که در قلبم احساس می کنم بوسه زنم

این خروسک ها همیشه می خوانند

اگر از بستر برخیزیم صدایشان را رساتر و رساتر خواهیم شنید

اگر از بستر برخیزیم

و اینک بانگ خروسک می آید

فرمانم می دهد برای عبور

عبور از یک راه

راههایی که ندیده ام

راههایی که در گذرگاه هایش ندویده ام

راهی بسوی آرامش

آرامشی از هنوز تا همیشه

و انسانیتم ...

باز همان است که بود

عشق است ، عشق

اما این عشق دلی را نمی فریبد

باوری است که در ایمان بارور شده است

عشقی است برای همیشه

تا ابد ...

راهم را می بینید؟؟؟

خروسک ها را چطور؟؟؟

می خوانند و می خوانند

دعا کنیم تا فرصت ها نگریزند

دعا کنیم تا انسان بمانیم

دعا کنیم تا هنوز و هنوز و دوباره و دوباره دستانمان بتوانند عشق را تقدیم کنند

دعا کنیم ...

دعا کنیم تا همیشه بانگ خروسک ها را بشنويم

چرا که دلمان برای عاشق بودن تنگ می شود

و هزاران دعای خیر ...

دعا می کنید؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 12:47  توسط بانو  | 

خاطره های شیرین

 

بانو! بانو! بانو!

بانو را هزار بار صدا کردند تا از خواب برخیزد

اما تمام خاطرات در ذهنش تلو تلو می خوردند، و خواب را اسیر کرده بودند در خود

بانو نمی توانست بستر را رها کند

پتو را بر خود پیچید

تمام تنش تب داشت

فریادش را می شنید که در خلوت اتاق گم می شود:

آخ سیب، سیب، سیب

بوی هوس می آمد از کنج آن اتاقک

خورشید نا نداشت تا از لابه لای پرده های آویخته سرکی بکشد

تنهایی قدم می زد

و تمام تن بوی سیب هوس داشت

رعد و برقی جان را کاوید

باران زد بر خیال

خانه دل تکانده شد

اما عطر خوش هوس در دل ماند

باید دستانش آتش را لمس می کرد تا گرم و گرم و گرمتر شود

و ...

کجا بودند دستانی که نگذارند آتش درون به خاکستر نشیند

کجا بودند؟؟؟

بانو در آیینه خیال خود را نگریست

غبار بر آن نشسته بود

با خود گفت باید روزی برسد که غبار برگیرم از این آیینه

اما ...

دست برچهره اش کشید

این صورت او بود که پوشانده شده بود با غبار

آخ !!! که هوس سیب رهایش نمی کرد

صدای ناله ای می آمد از دور

ناله عطر شبرنگها را با خود داشت

بانو کجایی؟؟؟

یادت می آید خواندی، فریاد برآوردی: کجایی ای مرد؟؟؟؟

نبود، آن لحظه هیچ مردی نبود که پاسخت گوید

و به قدر آنی  بر مردانگی وجود بانو صحه گذارد

و باز صدای ناله

عطر خوش شبرنگها نزدیک و نزدیک تر می شد

تمام خلوت باغی بود

و یک اتاقک چوبی

تاکهای آویخته بر سقف اتاقک خشکیده بود

اما هوا آنقدر صمیمی بود با بانو

که پریشان کرد زلفش را

پنجره ها رو به مهر باز بود

بانو سرک می کشید از آنها

اشتیاق تمام تنش را می کاوید

اما سیب های باغ هنوز نرسیده بودند

میل داشتند سرشاخه ها بر آسمان سر بسایند گویا

که بر بام شدن را طلب می کردند

ولی بانو عطر سیبی را می خواست در خلوتی که تنها آسمان را مجال سرک کشیدن از پنجره هایش باشد

این آرزو نزدیک بود

حتی نزدیکتر از ناله ای که عطر شبرنگ داشت

تمام وجود پر شد از عطر سیب و شبرنگ

و چشمانش اناری را می دید که دانه دانه نشد

سرما بر تن بانو نشست

اما نگذاشت لبخند از لبانش بگریزد

با خود گفت :

 همه خاطره ها می توانند به شیرینی خارکی باشند که طعم گس خود را تا ابد با خود خواهد داشت

همه خاطره ها ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:41  توسط بانو  | 

از کجا باید؟؟؟

 

دست بانو بر خستگی کمرش نوازشی شد

بازگشت ، نگاهش به پشت سر گره شد

خانه روفته از گرد و غبار، پاک پاک

و رفته بود هرآنچه ناپاک

اما ...

نگاه بانو بر لکه نقش بسته بر دیوار خیره شد

لحظه ای را یادش آمد که تمام مهر و عطوفت زنانگی جایش را به خشم داد

فنجان چای شکسته شد، خرد شد

شکسته ها فرو ریخت

و آن لکه بر دیوار نقش شد

و نقش ماند و ماند و ماند

آهی کشید بانو

در حالی که در ذهنش پرسه می زد شام شب

از خود پرسید:

از کجا باید رنگ آرامش بخرم برای دیوار؟؟؟؟

از کجا؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 9:23  توسط بانو  | 

چرایی بانو بودن

 

در لابه لای لابه های بانو،  پسرک نگاهش می کرد ...

و بانو نمی توانست بفهمد که چرا "بانو بودن" اینگونه تعریف می شود؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:0  توسط بانو  | 

آیا ؟؟؟

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت، من و مایی نکنیم

 

یاد آن زن جنوبی افتادم، در کشک سابی سفالی کشک می سایید و کودکی بانو ناباورانه

به دستان او  چشم دوخته بود و او باز می سایید و باز و باز ...

کشک ...

غذای ظهر

مردی خسته

عشق آن زن ...

اما روزی آن کشک ساب شکست

و تکه های شکسته اش را با هراس پنهان کرد آن زن

از نگاه آن مرد

و ...

اضطراب گذشت لحظه ها

زنی خسته

و ...

آیا مردی عاشق ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 8:59  توسط بانو  | 

تقدیم به مریم ... مادرم

برای اینکه همیشه بانو بمانی باید هویتت را باور کنی

هویتت را در آیینه وجود خود به تماشا بنشینی

و تمامی بانو بودن را فریاد کنی

هم بستری با مردانی که هوس آلود عطر وجودت را تمنا می کنند تو را بانو نمی سازد

تو از تمام هویت خود دست می کشی

عروسک پر زرق و برقی می شوی در بند بند

و آب می شوی برای فرو نشاندن آتش

بانو!!!

هویت بانو را با در آغوش کشیدن فرزندت باور کن!!!

تو می توانی با او باور شوی

با او باور شوی

با او ...

...

...

...

باران زد در آسمان دل بانو

می رود ...

می رود تا برای همیشه بانو بماند

می رود تا روز نه، همه لحظه ها را به نام خود کند

همه لحظه ها را

باران باز می بارد

باران می بارد

و رنگین کمان عشق چشمان بانو را رخشان می کند، رنگ در رنگ

او باز می تواند عاشق بماند

او باز می تواند در خلوت تنهایی هایش یگانه بانویی بماند که عاشق است

عاشق

عاشق

عاشق

او به عشق عاشق می شود

و عشق بیکرانگی آرامش است

آرامش

آرامش

آرامش

بانو در آغوش هوس هیچ نامردی عشق را بذل نمی کند

او دستانی دارد

که ببخش را از بر شده اند در وادی عشق

و چشمانی که مهربانند با مهر آشنایان

می تواند با دستانش نوازش را تکرار کند

و با چشمانی عاشق عشق را تکرر بخشد

بانو برای مادر بودن بانو می ماند

برای مادر بودن

برای مادر بودن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 15:19  توسط بانو  | 

 

بانوان می فهمند ...

آغوش پر هوس را از عشق بازمی شناسند

بانوان می فهمند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 13:2  توسط بانو  | 

بانو در آیینه ... شاهد خودی ها و ناخودی ها

 

۱- دلبری دانم و توانم

۲- عاشقم و عشق پیشه ام

۳- دلتنگ آرامشم


نکته ها بی شمارند اما شب پیشین:

لا به لای شلوغی ها ناظم نظم خود شدم

خواب می آمد و پلک ها از رویا گریزان ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 10:36  توسط بانو  | 

رهایی بانو

 

گفتی رها کنم او را ...

...

...

...

پسرک رهاست ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 16:26  توسط بانو  | 

به تو ... با تمام احساسات ناب بانو بودنم

 

پسرکم درود

امروز با جسارت تمام به کسي نام پسرکم را گفتم

مي داني اين زيباترين حسي است که تو به من بخشيدي

تا ابد سپاسگزار اين احساس ناب خواهم ماند

خيلي خوشحالم

ديروز به عزيزي مي گفتم اگر روزي بيايد که از ته قلب براي آنکه قلبش را زخمي کرده ، آرزوي سعادت کند به نهايت آرامش مي رسد و اينک بانو در نهايت آرامش است

باورم نمي شد به اين زودي به اين نهايت دست يابم

دلي بي کينه

و دستاني لبريز از تمنا و دعا

و لباني شاکر

از خدايم

براي وجود همه آناني که بودند و مرا بانو ساختند

و نيز تو

شايد نقش تو پسرکم بيش از ديگران بود

ممنونم

بسيار بسيار

و تو امروز دقيقا همان پسرک بودي

اگر منعم نمی کردند از پنجره خانه ام نشان می دادم تو را به همگان

يک پسر تخس

بايد پسرم هميشه اینگونه باشد

بانو عکس پسرکش را بر روي چشمانش مي گذارد

و چشمان بانو آيينه است

مکرر در مکرر

اميد، عشق و آرزو

نگران نباش

هيچ انتظاري نيست

من درسهاي زندگي را از ياد نمي برم

و روزي که ...

تو هنوز بانو را نشناخته اي

چرا که نتوانستي 9 ماه تحمل کني تا درد بانو با اشک هاي پسرکش عشق و آرامش آفريند

نتوانستی ...

با محبت بسيار در آغوشت مي گيرم

و نوازش هاي بانورا تقديمت مي کنم

هماره بمان

با دلي پر اميد

لبي پر خنده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 15:12  توسط بانو  | 

راه تنها یک خاطره است

 

دستان بانو خالیست

نمی تواند خرج مهر کند

راه طی کند

و تنهایی پسرکش را رنگ آبی بزند

دستان بانو خالیست

و راه تنها یک خاطره است

خاطره ای از دردهای بانو

برای تولد تو

سبز خواهد ماند

سبز سبز

شاید روزی برسد که هلهله کند

شادی کند

و خاطره ها و یادهایش را بر سر تو و عروس خیالهایت نقل افشان کند

شاید ...

از این شاید تا آن شاید یک پندار است

پنداری که یک صداست

صدایی که زمزمه می کند:

"حقیقت بانو بودنت را باور دارم

اما چکنم؟؟؟ عاشقم و دوست دارم پسرک را پای پنجره خانه تنهایی هایم ببینم

که می نوازد

و عاشقانه می خواند:"

نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شب گیرم خیالت را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو

بلا بی دل خدایا دل بلا بی
گنه چشمان کره، دل مبتلا بی
اگه چشمون نکردی دیده بونی
چه دونستی دلم خوبان کجابی

نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شب گیرم خیالت را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو

دو چشمونت پیاله پر ز می بی
دو زلفونت خراج ملک ری بی
همی وعده کری امروز و فردا
نذونم مو که فردای تو کی بی

نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شب گیرم خیالت را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 17:41  توسط بانو  | 

گل گلدون من ...

 

نسیم خیال می وزید

هنوز بهار بود در ایوان

بنفشه بود

شمعدانی بود

و اقاقیا

اما ...

دل بانو قاصدکی شد و بدست نسیم رها

زمزمه خاموش عاشقانه هایش سکوت را شکست

دلش لبریز ز یاد شد و خاطره

گلدان ها را به اشک آب داد

وزیر لب زمزمه کرد:

گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
کي گل شب بو رو از شاخه چيده
گوشه آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکي، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
آسمون آبي مي شه
امّا گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش مي گيره
درّه مهتابي مي شه
امّا گل مهتاب
از برکه هاي آب
بالا نميره
تو که دست تکون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شکفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
مي سوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ماه ايوون
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب

بارید و بارید؛ به یاد عاشقانه هایش باز بارید

حدیث عاشقی بهاری کرد دل بانو را

برجا نماند بانو

جاری شد

در تمام خوشی ها جاری شد

ایوان بستری شد و خورشید گرمی آغوش دلبستگی برای بانو

همه تن سپرد به رویا

و چشم به پسرکش دوخت که غرق در بازی بود

پسرکی که نمی دید بانو از شب خوش خاطره هایش ستاره می چیند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 15:53  توسط بانو  | 

دل بانو بهاری تر می شود اگر بداند ...

 

مهربان یاری برایم خواند، خواست بهار در یادم بماند:

بوي باران

 بوي سبزه

بوي خاک

شاخه‌هاي شسته

باران خورده

پاک

آسمان آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس

رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

 

 

پسرکم .... پسرکم ...

اینجا باز بهار است

اینجا دلم شکوفا از عشق است

اما دل بانو بهاری تر می شود اگر بداند پسرکش عشق را می فهمد؟

...

 

عزیزی بانو را گفت :"هر جایی می روی عشق را زمزمه می کنی"

راست گفت

عشق را زمزمه کرده است بانو

عشق را زمزمه کرده است

اما ...

اما  بانو هیچگاه از عشق خود سخنی نگفت

هیچگاه

چرا که پسرکش را اسیر می دید

اسیر در ناباوری

او هیچگاه نمی توانست به پسرکش بفهماند که راز چشمها را می داند

او هیچگاه نمی توانست قداست عشقش را به پسرکش نشان دهد

او هیچگاه نمی توانست به پسرکش بگوید صداقت چیست

چرا که پسرک درس "صاد" را نخوانده بود

و درس "عین"

و درس تقدس

و زمزمه هایش سکوتی شد برای همیشه

زمزمه ای که بانو را واداشت راهی را برگزیند

راهی برای یکی شدن

راهی برای آرامش

راهی برای ...

پسرکم در دنیای امروز ما ، در ایران زمین به تو حقی بیش بخشیده اند

و بانو را به جرم گفتن حرف دل ملامت می کنند

بانو باید سکوت کند

بانو باید عشقش را کتمان کند

بانو باید سربزیر اندازد

بانو باید هنوز دلش به هنگام دیدن مرد آرزوهایش چون استکانهای چای لبریز،  پرپر بزند

بریزد

و گلگون شود رخسارش از دیدن مرد آرزوهایش که بی اسب سپید خواستگاریش می کند

عزیزکم

پسرکم

تو اینجنین نباش

تو زنان سرزمینت را با روح خدایی شان و عشق دلشان باور کن

بدان بانوان این سرزمین می توانند به کنج خلوت مرد آرزوهایشان پر کشند

می توانند بی شرم بر چشمانش بنگرند

می توانند نامش را بخوانند

می توانند عشقشان را فریاد کنند

و می توانند بدون یک سینی چای به او بگویند که دوستش دارند

و می توانند  با ذکری در دل ، دل ببازند

و آغوش مهرشان را تقدیم کنند

تقدیم، بی چشمداشت

و انگاه گل وجودشان می شکفد

دستانشان صداقت را به تو می آموزند

و چشمانشان همیشه تمنایت می کنند

و تو

تو پسرکم

می شوی یک مرد

به استواری کوه

که تمام لطافت بانو بارانی می شود بر شانه های مردانه تو

و دنیا مهربان می شود

...

...

...

خسته شد بانو

پسرکم فنجانی چای برایم بیاور

سماور ساعتهاست بی تابی دل بانو را فریاد می کند

فنجانی چای برایم باور

و ...

برایم بخوان

شعری از شاملو ...

شعری با همه احساسات نابش برای آیدا ...

بخوان

 

لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد

و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد

و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد

در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند

بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟

تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:15  توسط بانو  | 

 

از وقتی که عاشق شدم

فرصت بیشتری پیدا کردم

فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد زمین بخورم!

و این عالی است ! ...

هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد

تو این شانس را به من بخشیدی

متشکرم!

                                                                                           شل سیلور استاین

 

پسرکم!

تو نیز شاید چنین شانس هایی را در زندگی به کسانی ببخشی

اما ...

شانس باور کردن دیگران را از دست مده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:44  توسط بانو  | 

باران را کتمان نکنیم!!!

 

آرامش در سرسبزی هاست

و عشق پلی برای رسیدن به آن

و اینها همه زندگیست

یادمان باشد باران را کتمان نکنیم

پسرکم تو نیز باران را باور کن

حتی اگر دل سپرده یک کویری

با سکوت شبانه

و آسمان پر ستاره اش

باران را باور کن

که کسی که باران را باور دارد

می تواند ...

تنها می تواند ...

به قول عزیزی "همین و همین"

البته بدون آه ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:43  توسط بانو  |